besame....besame mucho

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

تازگی ها احساس میکنم همیشه یک اگاهیی عجیبی به اتفاقات دارم.یک جوری که هیچی رو خیلی جدی نمیگیرم انگار فهمیدم که همه چی تموم میشه.....باعث میشه تو اوج خوشحالی یا ناراحتی یک جور ترس یا حتی یک جور ارامش داشته باشم.

ادم های نامربوط زندگیمو کنار گذاشتم...باید یاد بگیرم که هر چیزی عمری داره و نمیتونم همه چیو برای خودم نگه دارم...حس های خوب میان و میرن.فکر کنم دیگه فهمیدم که روابط و صمیمیت ها باید خیلی بیشتر از این حرف ها مرز داشته باشند...تجربه اینو بهم ثابت کرد و خب خیلی هم تجربه ی اسونی نبود.شاید خیلی ها بگن که اشتباه کردی.که از اول نباید میگذاشتی این اتفاق ها بیفته...اما من ادم تجربه گرایی ام.اگه خودم اشتباه نکنم هیچ وقت درس نمیگیرم.و الان درس گرفتم....

تازه متوجه یک سیکل معیوب هم در خودم شدم.اینکه چرا من از علی خوشم میومد.از میم یا حتی اینکه چرا توهم  زده بودم که عاشق مشاور کنکورمم هستم.

من انگار که دنبال یک ایدئولوژی میگشتم تو ادم ها و همین که یکیو میدیدم که تحسینش میکنم برای جلب تحسین اون ادم عقایدش رو میپذیرفتم و حتی توشون غرق میشدم.

این ها احتمالا به رابطه ی من و پدرم بی ربط نیست.من همیشه فکر کردم که برای اینکه بابا دوستم داشته باشه باید عقایدش رو قبول کنم و هر جور شده رضایت و تحسینش رو به دست بیارم.هیچ وقت فکر نکردم که ممکنه فقط به خاطر همین چیزی که هستم دوستم داشته باشند.همیشه میخواستم اونی باشم که خوبه که بلده که فرق داره و تحسین میشه.اونم  فقط واسه ادمهای مهم و تاثیرگذار زندگیم وگرنه جلب رضایت عموم وجامعه خیلی برام مهم نبوده هیچ وقت.

ولی نمیخوام بشینم و غصه بخورم.تمام اتفاق هایی که افتاده باعث رشد من شده...و من راجع به خودم خیلی بیشتر یاد گرفتم و راجع به آدم ها.

نمیدونم چرا این مدت انقدر اتفاقت عجیب افتاد.چرا این همههه ادم وارد زندگیم شد و چرا این همه ادم به من علاقه مند شدند!!این قضیه خوشحالم نمیکنه.چون دل ادم ها شکسته شد بدون اینکه من بخوام.

.چرا میم با برگشتنش بهم تنش وارد کرد؟

چرا امیرحسین فکر کرد من بازیش دادم!! وقتی گفت که باشه اگه دوستم نداری هم میتونیم هم چنان دوست بمونیم و من به حرفش اعتماد کردم.اما نباید به احساسات یک پسر بیست ساله اعتماد میکردم....حالا غرورش شکسته شده.چون مجبور شدم بهش کم محلی کنم تا بتونه دل بکنه.حالا از من متنفره.با اینکه من خودم بیشتر از اون اذیت شدم.من حس خوبی بهش داشتم اما یادم رفته بود که چقدر زود ادم ها دل میبندند.امیدوارم منو بببخشه ومنم بتونم خودم رو ببخشم.

حالم حال عجیبیه...

کم کم دارم میفهمم که چقدر دلم برای خلوت و سکون و سکوت تنگ شده بود.

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 11:39

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 18:22
برچسب‌ها :