نصف شبانه!

ساخت وبلاگ

یدونه ظرف از علی دستم بود،که توش واسم لازانیا داده بود یکدفعه..

اونو شکلات ریختم توش و رفتم بهش دادم ..گفت وایسا حرف بزنیم 

منم بهونه اوردم که کار دارم.

گفت الان یعنى میخواستی چیزی جلوى چشمت نباشه از من ؟!

گفتم نه اومدم ظرفتو بدم

گفت میبینیم همو؟

گفتم ایشالله.

و حقیقتا فکر نکنم ادامه اش جز خواست هاى خدا باشه و در واقع تا جایی که به تدبیر من مربوط میشه جوابش نه بود!

....

بگذریم

بعد هم بعد مدت ها کلى واژه هجوم اورد تو ذهنم...کلى نوشتم...نوشتم

هنوز سر و سامون ندادم!ببین شعر قشنگى میشه یا نه بالاخره

.....

الانم که طبق معمول دارم درس میخونم..یک دقیقه خون و هماتو...بعد نورو...بعد مقاله...هىىى!



پ.ن::اقاا

من از تو تنظیمات زدم که موتور هاى جستجو پیدام نکنند!اما هنوز با موتورهاى جستجو ورودى دارم به وبلاگ...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 17:33