اتفاقیه

ساخت وبلاگ

على همدان هى ازم پرسید دختر چته؟چرا با من حرف نمیزنى؟!

راجع به میم با على صحبت کردم،داشتیم از بام همدان به شهرش نگاه میکردیم...گفت به نظرش باید یه فرصت دیگه به میم بدم...

بیست و چهار ساعت بعدش که اخرین روز سفر بود خیلی بد بود،على با همسفرامون دچار مشکل شد،از اون ور من بهم ریخته بودم،از اونور سالگرد طلاق على بود و در عین حال سالگرد تولد زن سابقش!

خلاصه که خیلی حس و حال مزخرف و جو سنگینى بود و تقریبا هیشکى با هیشکى حرف نمیزد...تهران هم من اسنپ گرفتم تا خونه!چون بعد پیاده کردن همسفرامون نمیتونستم اون جو سنگین رو تحمل کنم!

خلاصه که با حال چگونه اى اومدم خونه!

شبش میم کلی اصرار کرد برم ببینمش...رفتم!عوض شده بود!رزیدنتى حسابی ادذیتش کرده بود.٢٠ کیلو اضافه وزنشو گذاشته بود زمین!

صداشو حتى یادم نمیومد!صدایی که انقدر دوست داشتم..دو بار همو دیدیم تو این مدت!عوض نشده!همون خوبی و بدى ها!همون روحیه ى طنز و خندونش با همون مدلش که باعث میشه اخر سر حتى بعد یک سال نتونیم هیچ صحبت جدى اى بکنیم راجع به مشکلاتمون!و خلاصه که بعید میدونم راه به جایی ببره!گرچه اون میگه من بناى ول کردن تو رو به هیچ عنوان ندارم دیگه!

على رو یه بار دیدم،بهش گفتم که فکر میکنم بهتر تموم شه دوستیمون!اسیب زننده است...میگه نه چرت و پرت نگو!یه کاریش میکنیم!اون شب تا چهار صبح بیرون بودیم و حرف زدیم!میخواد کافه رو ببنده!

کلى راجع به میم باهاش حرف زدم!مشخصه که دوست نداره من برم با میم،میگه اینجورى به دوست خوب رو از دست میده اما با این همه سعى میکنه کمکم کنه که منطقى تصمیم بگیرم!این دیالوگى که با على دارم اون چیزیه که دلم میخواست با میم داشتم!!!که اگه بود شاید خیلی چیزها حل میشد!

ولى حقیقتا ما تقریبا فقط راجع به بیمارستان با هم حرف زدیم!!

از اونور هم کسی که همیشه بهم زنگ میزنه،حالم رو میپرسه و میخواد حالم رو خوب کنه،این پسر کوچولو است!امیرحسین!!!

که دارم به سختى سعى میکنم کم محلیش کنم که این یکى جوگیر نشه لااقل!

خلاصه که خیلی وضعیت داغون و مزخرفى دارم!!!

اخر هفته برم سفر ببینم یکم بهتر میشم!!!

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 8:49