هرمزِ جان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

یاد هرمز افتادم امشب...واسه ی من  هرمز قشنگ ترین،بزرگترین و با ارامش ترین جایی بود که تو زندگیم دیدم...

خیلی غیر قابل وصف بود حسش...

به چه زحمتى که ساعت ٥ ف رو بیدار کردیم که بریم سوار شناور شیم از قشم...بعد خود هرمز

با اون سه چرخه ها و راننده ی بامزه اش که اهنگش یک لحظه قطع نمیشد...

از هر جاده ای که میرفت بالا یک منظره عجیب تر و قشنگ تر میدیدی...کوه رنگین کمونش با اون همه خاک رنگى که حقیقتا با چشم بازی میکرد...کوه درخشان نمکش

ساحل سرخش...با اون ماسه رنگ رنگی ...ارامش موج های یواش دریای تمیزش...

کاشکی ادم نبود اونجا فقط...

دلت میخواست ساعت ها بشینی...حیف که باید با شناور عصر برمیگشتیم...

ولی قشنگ تر از همه

دره مجسمه ها..

هیچی نمیتونم بگم ازش!من با اون ترس ارتفاعى که دارم دو ساعت لب دره نشستم و خیره شدم به موج ها که میزدند به صخره های بلند...

چه قدر کوچیکیم ما...

چقدر قشنگه این دنیا...

میخواستم پرت شم پایین از اونجا...حقیقتا ارزش مردن داشت!

جالبیش اینه که ما نه صبح رسیدیم اونجا و دو تا بک پکر چادر زده بودن شب و ما شده بودیم شبیه این مهمونا که کله صبح میان خونه و ادم روش نمیشه بیاد از اتاق بیرون!

اخر که دو تا دوستاشون اومدند این پسرای بیچاره هم مجبور شدند بیان بیرون بالاخره!البته اصلا  خوش برخورد نبودند اما یک اقای محلی باهاشون بود که خیلی لهجه شیرینی داشت و خیلی هم دوسِت داشتنی بود،تا اخر اون روز هم ده جای هرمز دیدیمش و هی ذوق کردیم و تعجب از این کوچیکی و بامزگی و هم البته...ناراحتی از اینکه جزیره داره از بکریش در میاد..

ناهار هم تو یک خونه محلی خوردیم...

...

بعدا فهمیدیم اونجایی که تو هرمز نشستیم و به قشم خیره شدیم ...دقیقا همون قسمتی از هرمز بوده که روزهای قبل از قشم بهش نگاه میکردیم و چند روز پیش نقشه فضائی همین دو قسمت رو دقیقا یه جا دیدیم و خیلی حس خوبی بود...همون روز بود تاریخش که ما اونجا بودیم:))


نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 9:43
برچسب‌ها :