زمان
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:00
گاهى فکر میکنم کاشکى اتفاق ها زمان هاى دیگه اى مى افتادند...زودتر یا دیرتر ولى نمیدوونم که...که زودتر یا دیرتر چه حسی رو با خودش همراه میتونست داشته باشه... تاریخ ارسال: دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت 01:17
رزیدنتى
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
نمره هاى امتحان تخصص اومده...خیلی نگران شوهر دخترخاله ام بودم و خب بد هم داده حسابی!!! خانومش هم که همینجورى کوه استرس هست...خدا به خیر کنه! جواب هاى رزیدنتى که فهمیدم اومده بعد مدت ها یاد میم اقتادم و یاد پارسال این موقع ها!چقدر عذاب وجدان داد بهم...چه روزهاى بدى بود! خدایا شکرت که این درک و فهم و ...
شنیدن
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
کوهستانى شنیدن رو تقدیم کرده به همه ى دهه هفتادى هایی که در معرض پرسش هاى همیشگى هستند با تءاترش هم ذات پندارى کردم... پرسش همیشگى از ناظم خوابگاه گرفته که از روز اول به چشم یک جانى بالفطره بهت نگاه میکنه و میخواد ازت یک موجود حقیر بسازه تا مدرسه خانواده هایی که هیچ نقطه ى مشترکى با فرزنداشون ندارند
سفر باید!
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
از وسط جنگل هاى پاوه در خدمتتونم در حالى که رو ننو تاب میخورم و کم کم میخوام جمع کنم برم تو کیسه خواب تو چادر:)اصلا این کردستان وزریوار و هجیج و اورامان و رودخانه ى سیروان رو من هر چى ازش تعریف کنم کم گفتم...هوا که خنک!لامصب با روح و روان ادم بازى میکنهچشم ادم ا
از همدان
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
خونه ى داداش على نشستیم داریم صبحونه به وقت ناهار میخوریم!!همدانیم...کرمانشاه طاق بستان رو دیدیم و کباب دنده ى حسابی اى بر بدن زدیم و اومدیم همدان!کرمانشاه جاى موندن نبود!ادم های اونجا خیلی برخورد بدى داشتند با ما و اصلا امنیت خوبی واسه چادر زدن نداشت... ما هم بیخیال دیدن بیستون و صحنه و اینا شدیم(ک
اتفاقیه
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
على همدان هى ازم پرسید دختر چته؟چرا با من حرف نمیزنى؟!راجع به میم با على صحبت کردم،داشتیم از بام همدان به شهرش نگاه میکردیم...گفت به نظرش باید یه فرصت دیگه به میم بدم...بیست و چهار ساعت بعدش که اخرین روز سفر بود خیلی بد بود،على با همسفرامون دچار مشکل شد،از اون و
همین که زنده ام....
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:49
بلهزهمین که زنده ام و سالم و الان دارم از تو تختم اینا رو مینویسم عمیقا جاى شکرش باقیه!! چهارشنبه عصر راه افتادیم با امیرحسین و سریع هم تونستیم هیچ یزنیم و با یک کامیون رفتیم تا دماوند.دماوند خیلی اتفاقى یک کوهنورد با تجربه که کلى هم اشناى امیرحسین دراومد رو دیدیم! از اونجا با دو تا کوله ى سیزده کیل
انتخابات
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
سلام کجایی؟این ماه کلا هیچی ننوشتی! وقتی نمینویسی یعنی داری چه کارایی میکنی؟ دیگه مثل قبل با جزییات نمینویسی.... یعنی کلا نمینویسی پاسخ:این ماه یعنى خرداد؟!!:))خب تازه اولشیماردیبهشت که نوشتم که
جهنم شد دیگه
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
بله!یک مساله اى هم هست و اونم ورود بلافاصله از اردیبهشت به خرداده که عین جهنم شده از بس گرمه!! اخر هفته امتحان نفرو با ٤ تا پایان بخش تپل انتظار بنده رو میکشه و بعدش هم الیمستان ایشالله:)) یک کارى باید بکنم این ایتفاده از گوشی رو کاهش بدم ورزش کنم رژیم بگیرم و چیکنگ برررم!! على رفته اسکن مریدین ها!ب
سیب!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور:
خوشا پرواز!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
یک مدل خواب هست که من گاهى میبینم و اوونم خواب پروازه...از بچگى یادمه که تو بعضى خواب هام قابلیت پرواز داشتم یعنى از یک جایی که میپرسدم،میتونستم باز بپرم و بپرم و بالا برم اما چون تو خواب هم میدونم که کار عجیب و غیر معمولیه،یک ترس هم زمانى هم از افتادن دارم! گرچه هیچ وقت نیفتادم.... تاریخ ارسال: چها...
ادم نمیشم!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
یکى با جستجوى این کلیدواژه رسیده به وبلاگ بنده ى حقیر! اول تعجب کردم بعد دیدم واقعا که مصداق منه... ادم نمیشم که بیشتر درس بخونم ادم نمیشم که به خودم دروغ نگم ادم نمیشم که به خیلى ها نباید زود اعتماد کرد کلا ادم نمیشم! تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 23:40
اتمام حجت با جناب خودم!!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور:
مریدین ها!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
رفتم اسکن مریدین ها...حال ندارم خیلى توضیح بدم اما اینجوریه که با انرژى الکترومغناطیس از انگشتات همه ى سلامت و بیمارى ات رو میریزه بیرون! یه جورى که میمونى واقعا!! مریدین هاى من واقعا داغون بودند و انرژى چى ام هم بالا نبود!دکتره بهم گفت باید اون قرص ها رو قطع کنم و سعى کنم با مدیتیشن و تغییر لایف ا
حافظِ جانم
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
من از دست غمت مشکل برم جانولی دل را تو آسان بردی از منAll i want from life is a little peace and happinessRequiem for a dream
خنده :)
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 15:26
الیمستان که بودیم یه اقایی بود دنى:)!ما دیر تر رسیدیم..وقتى دیدم بهم گفت شما الفى؟گفتم باه!گفت اره امیر بهم گفته الف رو دیدى؟همونه که میگى سلام!میگه سلام هههههه،بعد خودش به خنده ها ى خودش دوباره خنده اش میگیره...یدونه دیوونه ى دوست داشتنیه! امیر خودش هم یک دیوونه ى دوست داشتنیه...حیف که از من ٢ سال
مفت اباد
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 9:40
تو گروه پایه یاب یکى زده بود بیاین بریم مفت ابادو ببینیم!منم خودم تنهایی یک بلیط گرفتم و رفتم..خیلى وقت بود تنهایی با خودم حال نکرده بودم ها!یه قهوه از کافه گذر خریدم و هدفون به گوش رفتم ایرانشهر...چقدر انرژىه خوبى داشتم..مفتا اباد قشنگ و متفاوت بود!رقص خیابونى بچه ها تو پارک هم گرچه منو یاد یه خاطر...
راژان
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 9:40
اهنگ مرکورى از کیتارو رو گوش کنید...شبیه جادو میمونه!عجب چیزیه...عجب چیزیه!راژان فرستادش!راژان کرد مهاباده...اسمش یعنى اون موجى که رو چمنزار میفته...چقدر قشنگ نه؟!اسم برادرش هم روژمانه!روژ یعنى خورشید...میخوام اسم پسرمو بذارم راژان!
کو دیوونگى؟!
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 9:40
پیچیده ام تو هم...از اونور محسن یکى از همسفرامونوبعد سفر اومد گفت دختر من تازه فهمیدم تو تو زمینه علمى خفنى و قدر خودتو بدون و درگیر ظواهر نشو و این حرف ها....عنقا اسیر کس نشود دام برچین!از اونور دیشب ر.ه گیر داد که یکى دوستام ،یه دختره است افس
اردیبهشتى
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 11:42
منم به دنیا اومدم!شانزده اردیبشهت...بیست و دو سالم تموم شد!در حالى که سرم رو گذاشته بودم رو شونه ى یک همسفر و خوابم برده بود...تو اتوبوسى پر از بچه هاى باحالى که ما دو تا رو رسونند تهرانبقیه بچه ها موندند کنار سد لفور!من فرصتشو نداشتم...پنجشنبه صبح ب