وقایع اتفاقیه - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 11:42
چند روز بود که بچه ها خیلى اعصابشون خرد بود و مطمءین بودم با این اوضاع وضعیت مناسبی واسه تولد گرفتن واسه من نیست!شنبه هم خسته و بى حوصله همش خوابیدم و شب بلند شدم برم پیش خاله اینا یه سر..دختر خاله اومد بالا منتظر شد تا من اماده شم که ببردم!که زنگ خو
روحمان دیگر در شهر بند نمیشود - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
اقاااجونم براتون بگه که من اولین هیچهایک عمرمو انجام دادم!با دوستان جدید...به چورت:)عجب جایی بودعجب جاییىىى بودچقدر خوش گذشتاصلا نمیتوم وصف کنم حس و حالشو..تار لطفى و صداى پرنده هاى دریاچهشب نشینى دور اتیش و بزن و برقصاب تنى و تیوب سوارى تو دریاچهتاب بازى...اصلا حالى کردم خدایا اساسا شکرت
با ترس هامون بیامیزیم - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
امشب همه ى ادم هاى نا مربوط زندگیمو رد کردم رفتند...دلم تنگ میشه!؟قطعامیارزه؟!حتمازندگى به عشق و سادگى نیاز داره...من ادم پیچیدگى هاش نیستم
پایان بخش گوارش - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
بله...دومین بخش استاجرى هم تموم شد!با اون امتحان بى بدیل و رزیدنت شدیدا باحالش....:))استادهاى کاریزماتیک گوارش که حقیقتا اپ تو دیتِ افراشته بردند رو همیشه یادم میمونه و اهتمامى که به درمان داشتند!دیروز مجبور شدم تو خونه بمونم به خاطر امتحان و نخوابیدم شب هم و الان از تو رختخواب در خدمتتونم!ناهار هم ...
سادگى - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
من ادم ساده ایم..از اونایی که از کنارشون رد میشى میگى طرف چه خوشحاله!(اینو هم با درصدى فحش مخفى میگیش!)که تنهایی اواز میخونند ،بلند میخندند،یهو میبینى تو پیاده رو نشستند و هم قد بچه ها شدند و باهاشون بازى مى کنند..که اگه یهو تو مترو چشمتون بهش بیفته یک لبخند گل و گشاد تحویلتون میده...از اونایی که با...
These days! - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
ورود از بخش نه چندان سخت گیر گوارش به سانترِ کمرشکنِ   نفرولوژى حقیقتا باعث اسپاسم سرتاسریم شده!!!سخته هااااصلا بدنم جواب نمیداد!!!حالا در این وسط هم میخوام جشنواره موسیقى جوان شرکت کنم!از اون ور سفر هم به جاشه...اخر هفته اگه جور شه و خدا بخواد میریم اورامانات،مراسم پیر شالیار:)از من میشنوید یه سرچ ...
عاشقى! - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
عاشقى بد دردیه ها!ادم عاشق به یک اشاره از معشوق خوشه...خودمو یادمه!میدیدم اقا این ادم یاد ما نمیکنه اما به همین که وقتى میرفتم سراغش با روى خوش بهم برخورد  میکرد دلم خوش بوداونو هزار جور معنا میکردمحالا داستان پسر داییهدلم عمیقا براش میسوزه..امتحان ارشد داشت امروز،دیشب بعد مدت ها اومد بهم گفت امتحان...
Slippery slope - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
بعضى وقایع واقعا همین slippery slope هستش!!یک قدم که میذارى تو اون راه یهو هى کم کم میگى خب اینم اشکال ندارهحالا اینم یه کاریش میکنیم و اینطورى میشه که ناجور میشه..،در همین راستا من میدونم که باید چیکار کنم!!این وقایع باعث شده که self steem و self love اى که داشتم کم شه!!و اتفاق امروز به همین علت بو...
اول و اخر... - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
اول و اخرش خودتى..چه حال مزخرفى دارم..انگار به خودم دوستى خاله خرسه کردم..بردمش جایی که تنهاست..جایى که علت خوشى ها من نیستم..دلم میخواد پیدا شم
گزو - تاریخ: 1396/2/13 ساعت: 20:06
رفتیم دور همى قبل سفر...بیست سى نفر ادم شدیم ده نفر!!خیلى هم خودمونى و خوب...میخواستم یک ساعته برگردم!شد دوازده شب!!ر.هرکلى تو پارک اواز خوند و ما هم همراهیش کردیم و همه ادم ها هم جمع شدند و باهامون حال کردند..بعد هم که کلى موتور سوارى و شام خوردن ...اخرش هم میثم برم گردوند با موتور مسابقه اى تو خیا...
I will take care of you - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 14:41
I know you've been hurtBy someone elseI can tell by the wayYou carry yourselfBut if you'll let meHere's what I'll doI'll take care of youI, I loved and lostThe same as youSo you see I know   Just what you've been throughاین اهنگه منو برد به قبل تر ها!اون وقتى که همین ایده ام بود و بعد دیدم
قرمه سبزى - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 14:41
ساعت دو و نیمه شبه و من خوابم نمیبره و دلم قرمه سبزى میخواد!!گرسنگى در من رسوخ کرده!!از صبح ساعت شش که صبحونه میخورم تو بیمارستان سر پام تا ٣ و ٤ هیچى هم نمیخورم بعد تازه میرسم خونه و باید وایسم یه چیزى درست کنم که خب مسلما قرمه سبزى جهت یک نفر نیست!!!الان اما دلم قرمه سبزى میخوادواسه یک دختر ِ تنها...
چورت - تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 14:41
بنده در بهار اصلا نمیتونم تو خونه بند شم!و چقدر بده که پنجشنبه ها هم کلاس چیکنگ و نورو ساینس دارم!!!یعنى شیطونه میگه ولشون کنم هااادیروز رفتیم دور همى..تا ١٠ شب!اخ که چقدر خوب بود..تازه یه کمى موتور سوارى هم کردم:))امشب هم دور همى قبل سفره..قراره ٢٠ نفرى بریم و گروه گروه هیچ بزنیم:)))اصلا نمیدونید ک
دیوانه نپرهیزد.. - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزدوین طبع که من دارم با عقل نیامیزدآن کس که دلی دارد آراسته معنیگر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزدگر سیل عقاب آید شوریده نیندیشدور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزدآخر نه منم تنها در بادیه سوداعشق لب شیرینت بس شور برانگیزدبی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلتبیمایه زبون باشد هر چ
Challenge! - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
یکى از تکیه کلام هاى من اینه که منو از چى میترسونى؟!!چون اصلا وقتى بهم میگن نمیشه من تمام تلاشمو میکنم که نشون بدم میشه!!!و امروز دیدم نوشته بود یه جا کهEntp s take a comment like'it cant be done 'as apersonal challenge!!واقعا درسته:)))و یک چیز دیگهاینکه صداقت واسه ما خیلى جذابه!
Letting go - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
گاهى ادم دلش میخواد برگرده به روزهایی که اون ادمو نمیشناخت...ولى خب کیه که انکار کنه که یکى از عجیب ترین و بهترین و بدترین تجربه هاى من با این ادم بوده؟!مگه نه که اگه اون روز توى اتوبوس یهویى راجع به دى ام تى حرف نمیزد شاید من اصلا نورو رو جدى نمیگرفتم،بعد با کلاس هاى چیکنگ اشنام کرد و کلا مسیر زندگ
بیمارستان! - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
این مباحث یکمى تخصصى اند و جهت یاداورى خودم نوشته میشوند:)-یک کیس دیدیم که چشماش زده بود بیرون و حسابى اگرسیو و اژیته بود و الکالن فسفاتازش هم زده بود بالا به تنهایی...چ:هایپر تیروییدى!_passing stone ba alt -کیس پسر جوون با ebv که تست هاى کبدیش ان نرمال بود و شک به هپاتیت بود!اهمیت شرح حال(سرما
طرارى - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟گر جمال جانفزای خویش ننمایی به منجان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟دل ز من بردی پرسیدی که دل گم کرده ایاین چنین طراریت با من مسلم کی شود؟.....شجریان میخونه و من چشم هامو میبندم...وسط دشتم،وسط دشت هاى کردستان انگار...یکى
تفنگت را زمین بگذار... - تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 23:13
ندارم جز زبان دل زبان دلدلى لبریز از مهر تواى با دوستى دشمن...
سفر - تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 2:16
على فکر میکنه زیادى هیجان زده ام!وقتى یکى شبیه اون این فکرو بکنه یعنى حتما من یه چیزیم هست!!ولى خب امروز رفتم کافه!دلم واسه على تنگ شده بود..اونم مشخصا دلش تنگ شده بود...یک هفته بود مسج میداد که بیا ببینمت..بیا تهران..میگفت شاید باور نکنى اما واقعا دلم برات تنگ شده...بهش گفتم چرا نباید که باور کنم؟!

برچسب‌های مرتبط

یادش بخیر قدیما | یادش بخیر قدیما طنز | یادش بخیر قدیما چه روزگاری داشتیم | من یهویی | من الان یهویی | عکس من یهویی | هیجان در ساعت صفر | مسابقه هیجان در ساعت صفر | برنامه هیجان در ساعت صفر | خانوادگی به انگلیسی