و خواب...این صمیمیتِ عجیب!!
صبح ساعت پنج که گوشیم صدا داد دلم میخوایت بزنم تو سرش!!همه ى بدنم درد میکرد و تنها جایى که حوصله نداشتم برم کوه بود!!دو سه بار به بهزاد زنگ زدم که اگه میشه یکم دیرتر بریم اما گوشیش انتن نداد و منم از خواب لطیف پریده روونه شدم...پلنگچال رفتیم...گرچه تا ته ته نه چون که مه خیلى شدید بود...(اما چه هواى ...
ملت عشق
عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال  آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی در آتشش، یا بیرونش هستی در حسرتش...این یک قسم
الموت
رفتیم اوان و الموتعجب تحربه ى عجیبى بود....هیچ وقت این سفرو یادم نمیره خصوصا اون وقتى که رو که نشسته بودم لب کوه بالى قلعه و یک ادمى اون وسطا داشت میخوندشب به گلستان تنهااا منتظرت بودم..الان هم اشکم در میاد از یاداوریش..
روز پدر
روز پدره...و خدا خودش میدونه که من چقدر شاکرم به خاطر داشتن پدر و مادر خوب...واقعا که نعمت بزرگیهبابام منو دختر مستقلى بار اورده  و کلى از شخصیت من رو شکل داده،یادمه که از بچگى ام یک زمان هایی مخصوص صحبت کردن من و بابا بود،راجع به همه چىهمون روزها بهم میگفت دخترم  شاد زندگى کن،همیشه دنبال
بیمارستان
این روزها بخش گوارشم..امروز تو درمونگاه بودیم که یک دختر جوون با مامانش که خیلى هم مضطرب بود اومدند تو...دکتر پرسید مشکلتون چیهمامانه شروع کرد که کم خونى و ..دختره حرف نمیزداخر دکتر چندتا سوال کرد بعد ازش پرسید یبوست دارى؟خونریزى هم دارى؟و...یعنى ما موندیم که این دختره که هیچى نمیگفت نشونه اى دال بر
آدمیزاد
این ادمیزاد دیگه چه موجود عجیبیه...دلم میخواد بشینم و گریه کنمهاى هاى...!على زنگ زد گفت بیا ببینمت،رفتیم پارک پردیسان راه رفتیم..عجیبه میگه رو من حساب نکن،من خیلى داغونم ،خودم هم رو خودم نمیتونم حساب کنمو من روش حسابى نکردم!!نمیدونم چمه..نمیدونم چمهمیگه ببین درستش اینه که دیگه بهت زنگ نزنم،نبین
من باب خودشناسى
یک چیزى رو راجع به خودم فهمیدم،که من دوست دارم که دوست داشته بشم!یک جورایى خبیثانه هم هست!امروز میم طبق معمول که قیلش یاد هندوستان میکنه دو ماه یه بار زده دل تنگتم!من  دیگه دوستش ندارم و بهش هم گفتم که برو سراغ زندگى و یه تفریح دیگه واسه خودت پیدا کن!اما ته دلم خوشحال شدم که ببین من چقدر خوب بو
MBTI
سه سال پیشیک بار این ازمون رو دادم ولى خیلى توجهى نکردم...دیروز دوباره این تست رو دادم و ENTP شدم..و چقدر جالبه که انگار تو رو تمام قد توصیف کرده!ادمى که خیلى ایمپالسیو و یهویى،عاشق تجربه هاى جدید و هیجانه و همیشه در حال شروع کردن ایده هاى جدیده و لى زود هم حوصله اش سر میره...عاشق ادم هاست و دوست دا
Let's leave it here
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
احساسات اخاذانه
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
96 is loading
سال ٩٥ چه جورى بود؟!سال عجیب غریبى بود با ادم ها و روابط پیچیده...سالى که کلى مسافرت خوب رفتم گرچه کوتاهسالى که نوروساینس رو شروع کردمسالى که ...سالى که کلى راجع به خودم و اینکه چى میخوام و کجام و چیکار میکنم مطالعه کردم!سالى که خیلی اشتباه کردم ولى خیلی هم درس گرفتم و بزرگ شدم...سال ٩٦ چندین تا برن
میم !!
مسج داده ببین بچه این اخرین پیامم بهته و تو اون تهران درندشت هم همو نمیبینیم...جدا و حقیقتا خداحافظ!!دوست دارم بدونم یعنى فکر میکرده تمام این مدتى که ماهى یه بار یه دالى میکرده من درگیر و عاشق دلخسته اش بودم که حالا خدانگهدارت؟!!!!Come o n!!!خیلى وقته تموم شدى عزیز من...هعى...پیر شدم رفت..------بى ر...
تفلد عید شما مباااارک
دوستان عزیز دلمعیدتون مبارکببخشید اگه ناراحتتون کردم:Dامسالو خوبیهاشو ورداریم و بقیه شو همه شو بریزیم دووورررسال نوتون خیلی مبارک باشهاییییینقدددددددررررررامیدوارم کلى روزهاى خوب و دوست داشتنى جلوتون باشه.....پ.ن:میدونید تحقیقات ٩٠ ساله ى هاروارد نشون داده که بزرگترین عامل خوشبختى انسان ها روابط بین...
احساس گناه اگزیستنسیال
تجاوز به حریم خویش و ناتوانى در زیستن زندگى اى که به فرد اختصاص داده شده  و این حس گناه ناشى از هستى در خواب مانده و زندگى نازیسته ى درونمان است!این بهاى سازگارى روان نژندانه ى  ترس از مرگ است...اما فرد در واقع براى فرار از مرگ وام زندگى را رد میکند و این خود مرگى نصفه و نیمه است!پس نه تنها خود و خل...
هویت زدایى
مواجهه با مرگ در شرایطى مثل سرطان باعث میشود تا ما با اضطراب مرگ مواجه شویم...یک راه هویت زدایى است.اینکه بپذیریم هویت ما جدا از جسم و پول و توانایی هاى ماست......
بهارونه از جنس خونه
اومدم خونه...فکر کنم بعد چهارماه!ولى خیلی دلم گرفته اینجا!نمیدونم چرا...به نظر که باید شدیدا در خودم واهدافم تجدید نظر کنم!
organizing my mind
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
YorN
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
بى سرانجام خوشیم!
ماییم که از باده ی بیجام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیمگویند سرانجام ندارید شما ماییم که بیهیچ سرانجام خوشیم#مولانا :ear_of_rice::i