Eternal sunshine of a spot less mind
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
نه راست گفتمن هیچ وقت یادم نمیره...اهنگ این فیلم که بخونهو بخونهباز تو ذهن من جار میزنهاین روزای عجیب بیست و یک سالگی.....Like noone else
نگفتمت؟
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
نگفتمت که من یکی بحرو تو یک ماهییمرو به خشکیکه دریای با صفات منم........یک جوجه دکترسرما خورده...که سه بار فایل وردش تکالیفش پریده...بازم لبخند زده(چقدر عوض شده...!؛)بعد اومده اینجا خونه دوستشو طبق طلسم دورهمی های همیشگی...باتری ماشین خراب شده که ما باور کنیم فقط خودمونیم که میمونیم با هم!کوهسار رفت...
هالیوود
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
دوست داشتم اون کتابو...ندارمش اما دیگه...یک روز دادمش به یه دوست که تو پست نگهبانیش بخونه...یک سرباز خسته
پنجشنبه
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
چند است ز تو تا جان؟ تو طرفه تری یا جان ؟آمیخته ای با جان ؟ یا پرتو جـانانى؟#مولانا
جمعه!
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
مثل همه جمعه های ٤ ماه اخیر ،ساعت ٤ و ٥ بیدار شدم...درس خوندم،ارایه مو اماده کردم و رفتم کلاس...تا چهار و پنجحقیقتا که توان ادم بیشتر از اونیه که فکرشو میکنه!!!....بعدش رفتم خونه خاله ناهار خوردم که داشتم میمردم از گرسنگی...باید برمیگشتم خونه درس میخوندم اما خاله زورزوری بودم جشنواره فیلم صد!بعد این...
Cool
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
من دارم سعی میکنم کاملا کول رفتار کنم و از اشتباهاتم درس بگیرم....و هیچی رو الکی جدی نگیرم!در نتیجه بهش زنگ نمیزنم،خیلی کم مسج میدم ..دو هفته یه بار یه کمی میبینیم همو...ولی اون تقریبا مرتبا حالمو میپرسه...بعد صبح میبینم که شب مسج داده ساعت ٢ شب...الف!!(البته خب اون اسممو گفته بود:)...فکرت داره روحم...
بهار
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
از تو که حرف میزنمچنان نوبرانه میشومکه بهار هم دهانش اب بیفتد..شاملو....دلم بهار خواستبهار شهرم رو..کنار رودخونه،پای درخت هامن ادم این شهر شلوغ نیستم
هرمزِ جان
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 9:43
یاد هرمز افتادم امشب...واسه ی من هرمز قشنگ ترین،بزرگترین و با ارامش ترین جایی بود که تو زندگیم دیدم...خیلی غیر قابل وصف بود حسش...به چه زحمتى که ساعت ٥ ف رو بیدار کردیم که بریم سوار شناور شیم از قشم...بعد خود هرمزبا اون سه چرخه ها و راننده ی بامزه اش که اهنگش یک لحظه قطع نمیشد...از هر جاده ای که می...
یادش بخیر قدیما مینوشتیم...
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
جهانروایت بوسه های پریشانی است؛شانه هایشانمانده بر تنِ اشک هاى بى سبب...منروایتِ اشکم..بر تنِ جهانروایتِ لبخندم بر سکوتِ صخرهو روایت بوسه ام...پریشان
دو کیلوی اول!!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
یعنی من عاشق این دو کیلوی اولم ها!!همیشه وزنمو چک میکنم و الان دو سالی هست که میخوام بشم ٦٠ کیلو!(الان ٦٦ کیلوام)اما به جاش همیشه میشم ٦٨!بعد سریع رژیم و ورزش!بعد دو هفته ٦٦و بعدش...دیگه بعدی نداره!جدا پایین تر نمیره!!مدتی که ورزش میکنم عضله ای میشه اما وزنم کم نمیشه!!بعد هر دفعه دکتر غددم بدون توجه...
منِ یهویی!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
این خاصیت عجیبیه که من دارم جدا!تو یک لحظه همینجوری تصمیم میگیرم!و نتیجه این میشه که به جای اینکه جمعه صبح کلاس باشم ...شهرمونم و دارم اش میخورم:)کاشان که به شدت سرد بود اما شهر ما دیگه واقعا منجمدینگ!بود و حالا یه کم بهتر شده...دیشب فامیل رو بعد ٣ ماه دیدم و کلی با بچه کوچولوهامون بازی کردم جبران ه...
هیجان در ساعت بیست و سه!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
اعتیاد بددردیه...بنده ی مفلوک هم معتاد به ادرنالینم!شدیدها...یعنی وقتی هیجان در زندگیم کمرنگ میشه ممکنه از اون خاصیت در لحظه بودنم استفاده کرده و هر غلطی بکنم(خداروشکر هنوز این قابلیت بدبختم نکرده!)مثلا دلم میخواست یک وبلاگ معروف داشتم بعد یک روز مینوشتم که من فلان ساعت میرم فلان جا ،هرکی دلش خواست ...
خواب های مرموزانه!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
خدایی اخه خوابه یا فیلم هالیوودی!!انقدر که فیلم نامه اش قویه تا ساعت ١٠ نتونستم از خواب پاشم!اصلا کاملا واقعیه واقعی بود...یک ماشین میومد هر شب و میبردم به بعد دیگه ای از زندگیکه اونجا هر کاری دلم میخواست میتونستم انجام بدم بدون اینکه کسی از این بعد از اون ها با خبر شه!واسه اینکه تفاوت اون دو بعد رو...
خانوادگی!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:05
اعصابم به خاطر روابط مادر و خواهرم خیلی به هم ریخته است....نمیدونم چرا اینجوری اند.خواهرم تو سن بدیه و فکر میکنه مامانم دوستش نداره و میخواد بهش گیر بده و کلا همه چیزو به شکل وحشتناکی تراژدی میکنه و انگار که داره بهش ظلم میشه...میگه مامان همیشه بداخلاق و ناراحته و داره غر میزنه!والا من که اونجام که ...
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟؟
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:04
دو سه روزه حالم جا نیست...نمیدونم چمه اما خبری از اون موج عظیم شادی که همیشه در وجودمه نیست...در حال زندگی نمیکنم و همش درگیرم که چم شده...چرا اینجوری ام!چون حالت عادی حتی تو ترافیک هم یه چیز خوبی پیدا میکنم که دوست داشته باشم:))چمیدونم والا!!امیدوارم که فقط پی ام اس باشه!!
تیر غیب
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:04
دم غروبی انگار موج انفجار گرفته بودش..._خب بگو ببینم یهو این همه بغض از اسمون چندم هوار شده سرت؟!چی شدی تو؟!-لیلا یادته بابا تعریف میکرد که یک دفعه بمب خورده تو همین خونه کناری..حسین اقا جفت پاهاشو همون وقت از دست دادهبابا میگفت ٥ سال بعد،قبل اینکه بمیره میگفته جنت نگاه کن ببین انگشتم چی شده...تی...
پلاستیسیتی!
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:04
مردم از سرچ شعر'ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم'به این وبلاگ میرسند...!و بعد من عمیقا از خدا شاکر میشم به خاطر قدرت پلاستیسیتی نورون ها که به من اجازه میده که با دیدن این بیت لبخند بزنم و دیگه هجومی از افکار ناگوار و احساسات مچاله کننده نداشته باشم!!واقعا اگه نورون هامون این خاصیت رو نداشتند قرار بود ه...
یک عدد منِ هیجان زده:))
-
تاریخ: 1395/9/30 ساعت: 21:04
امروز میشه گفت یه جورایی اولین روز واقعی بیمارستان بود که اجازه دادند خودمون بریم مریض ها رو معاینه کنیم تنهایی دیگه...دکتر شدن خیلی خیلی ترسناکهو خیلی خیلی دور به نظر میرسهو خیلی خیلی عزیز هیجان انگیز و دوست داشتنیه:)حالا هم دارم معاینه قلب رو مرور میکنم که فردا سرِ راند سوادی داشته باشم:))البته یل...